دانلود رمان پرنده های قفسی از سپیده فرهادی :: Alt Spacce

دانلود رمان پرنده های قفسی از سپیده فرهادی

خلاصه داستان :
پرنده های قفسی قصه زندگی عشقه… قصه زندگی انسان هایی است که با عشق متولد شدن و با عشق از دنیا می رن. پرنده های قفسی حکایت بی سرانجامی یه عشقه. حکایت جبر و اجباری هستش که گره می ندازه به زندگی هایی که میتونستن با آرامش روزها رو سر کنن.
پرنده های قفسی حکایت زندگی یه زنه. حکایت یه زن که با عشق زاده شده و با نفرت به پایان می رسه. حکایت زندگی زنیه که چاره ای نداره جز سوختن. جز شعله ور موندن و در آخر جز باختن.
حنانه زنی که می بازه و باز هم می بازه. حکایت زندگی زنی که سالها با سکوت خو می کنه و زمانی به فوران در میاد که آتشفشانش زندگی خیلی ها رو در مذاب حل میکنه.
حنانه و محمد زندگی ای رو شروع می کنند که تنها با انزجار شکل گرفته. زندگی که سرشار از حقیقت های ناگفته و گفته هایی ست که تنها یادآوریش درد است که بر درد می افزاید. محمد شمشیر از رو بسته و حنانه صبورانه تحمل میکند. دلایل تحمل این زخم کهنه رو باید تو نبایدها و نشایدهای زندگیش جویا باشیم…

قسمتی از متن :

-عروسک قشنگ من قرمز پوشیده *** تو رخت خواب مخمل آبی خوابیده
مامان یه روز رفته بازار اونو خریده *** قشنگتر از عروسکم هیچ کس ندیده
دستی به پتوی نرم وسبز رنگ روی پام میکشم و با بازدم عمیقی ادامه میدم:
-عروسک من چشماتو باز کن ***وقتی که شب شد اونوقت لالا کن…
چشمامو می بندم و توجهی به لرزش دستام نمی کنم، دیگه نمیتونم این شکیبایی رو ادامه بدم با بغض زمزمه می کنم:
-عروسک من چشماتو باز کن ***وقتی که شب شد اونوقت لالا کن…
پاهامو ننو وار تکون میدم و هیستریک و پر درد دست می کشم میون حجم پر از خالی زیر پتو…
-بیا بریم توی حیاط با من بازی کن *** توپ بازی و شن بازی و طناب بازی کن
بی طاقت و پر از اشک زانوهای پر دردمو بالا می کشم. بالش و پتو کوچیکش رو میون آغوشم جا می دم و زار می زنم…
-کوچولوی قشنگ من کجا خوابیدی؟
بو می کشم و پنجه می کشم میون نرمی پتو… عطر تنش،عطر خوش شامپوش تمام شریان های حیاتیم رو از کار می اندازه…
نمیتونم بغض نکنم، نمیتونم اشک نریزم، نمیتونم … چطور میتونستم طاقت بیارم؟
در اتاق بی صدا باز میشه و میون دو لنگه در سایه ای ظاهر میشه. اهمیتی نمیدم و سرم رو بیشتر میون بالشش فرو می برم. هیچ چیز نمیخواستم فقط، فقط خودش رو… دستای گرم و پنجه های ظریفش رو…
اتاق سنگین میشه از حضورش و درد درست پشت قفسه سینه م توقف میکنه. برای لحظه ای چشم هم میذارم و بی محابا از خدا رفتنم رو میخوام. درد به سراسر بدنم خیمه می زنه و نفسم قطع میشه.
دستام بی حرکت کنار بدنم شل میشه و چشمام خسته و بی رمغ جایی میون حجم خالی بالش و پتو رو نشونه می گیره :
-حالت خوبه؟








منبع : wWw.98ia.cOm

ارسال نظر برای این مطلب


ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی